دلگيرم از ايهام خواسته هاي خود؛دلگير از نبود خواسته اي ثابت و شخصي براي ثبات
دلگيرم از دلگيري آسمان كه به اندازه دل تنهاي من تيره است.
دلگيرم از او كه اينگونه در موردم فكر ميكند
دلگيرم از تو كه ميتوانستي در كنارم و تكيه گاهم باشي و با يك فكر احمقانه كه دل مشغولي به اندازه كافي داري ؛براي هميشه ترك من گفتي.
دلگيرم از دل خود كه دلتنگ است
و دلگيرترم از ذهن خود كه مشوش است.
با كدام نگاه بگويم كه تنها با تو بودم و با كدام كلام دلتنگيم را بيان كنم
با كدام سكوت از غم خود گويم و با كدام اندوه از ياد تو سخن گويم
با كدام دست جاي تو را بجويم و با كدام افسوس در خاطراتمان قدم بزنم
اما حيف كه قدرت درك خواستن و دوست داشتن خالص را نميداني؛افسوس كه نميداني من يار خود را هميشه آزاد ميگذارم؛چون اعتقاد دارم اگر دوستش داري رهايش كن
تو رها شدي اما آزاد نشدي زيرا در پيله پر شيله خود مدفون گشتي.
دعا ميكنم برايت؛همواره دعا ميكنم كه بتواني آزاد گردي اما بدان كه جنبه اش را نداري.