تبليغاتX
آسوده - افکار مشوش صبحگاهی
آسوده

                      

در ساعت 5 صبح در حالی مینویسم که در تنهایی اتاق نشسته ام و تنها چیزی که از این کاغذ میبینم سفیدی متن آن و لکه هایی از قلم است که به صورت موهوماتی سیاه برگرفته از دلی سیاه تر بر آن مینشیند!

دل آشفته تر از آن هستم که بتوانم بخوابم و جالب آن است که نمیبینم چه مینویسم،تنها خودکار را حرکت میدهم!

آشفتگی افکارم به حدی است که گریه با خود دارد.

دل تنگ دوستی هستم که بود و می توانست باشد اما در اتهام یک سوء تفاهم هر دو سوختیم.

هرچه را از دست میدهی قدرش را میدانی،آری!

دل به فرسایش زمین و زمان داده ام که هرچه میخواهند به یغما برند که البته چیزی برای تاراج نیست،چون که من همه را پیش از این تقدیم باد و خاک کرده ام.

به تمنای یافته ای نایاب در کوچه ها سرگردانم که از ابتدا می دانستم که نمی یابم.

حرفهایم تکراریست ،میدانم.پس نخوان!!

به دنبال معبودی میگردم که بشناسدم نه از ظن خویش بلکه از دل من!
برای هر کس من،منی متفاوتم!گاه به تعدد شخصیت خود شک میکنم.میتواند باشد،بیماریی جدید،حریص،خطرناک اما باز هم متفاوت!

هرکس با عینک خود مرا میبیند،نه از منٍ من!

چرا هیچ کس آنقدر صبر ندارد که بداند من کیستم و سپس ابراز شناخت کند؟؟؟

همه آشفتگی ام به روی ورق نمی آید که شاید در آنصورت آرام میگرفتم.

در تنهایی خویش آنقدر فرو رفته ام که کسی هرچقدر هم صبور تنها چیزی که میبیند سیاهی است و هرچه جلوتر هم میرود سیاهی است!منی نمیبیند که برایش تلاش کند!

چرا آن کسی پیدا نمیشود که من بخواهم خودم را به او بشناسانم؟؟؟!
کجاست آن تک عنصر جاذب من؟؟

5 صبح 5شنبه چهارم مرداد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |