تبليغاتX
آسوده
آسوده

ورود

صدای جیغ،نعره،فریادی از سر استیصال

نمیدانم چه بود اما لرزاندم،فهمیدم که اسارت یعنی چه

وقتی که دو جفت چشم با حیرت و آن بی نوری بی خبری از دنیا به دنبالم میگشت،دلم از سنگدلی دنیا شکست.

سعی در حفظ ظاهر سخت است وقتی که با بند بند انگشتانت تنهایی انسانی،سکوت مرگ آور زنده بودنش و نفس های بی امیدش را حس میکنی.

میدانم هیچ نمیفهمی اما تنها این صحنه را تصور کن که دو چشم خسته از پشت شیشه کثیف یک اتاق با تعجب و سوال که تو چه میفهمی به تو خیره شده باشد،چه حسی پیدا میکنی؟
تا کی میتوانی غم آن چشم را پشت ذهنت پنهان کنی؟
زمانی سرک میکشد که دیگر میشکنی،می افتی.آن زمان است که در گوشه ای کز میکنی و به غریبی این دنیا و ستم آن زار میزنی

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |