ورود
صدای جیغ،نعره،فریادی از سر استیصال
نمیدانم چه بود اما لرزاندم،فهمیدم که اسارت یعنی چه
وقتی که دو جفت چشم با حیرت و آن بی نوری بی خبری از دنیا به دنبالم میگشت،دلم از سنگدلی دنیا شکست.
سعی در حفظ ظاهر سخت است وقتی که با بند بند انگشتانت تنهایی انسانی،سکوت مرگ آور زنده بودنش و نفس های بی امیدش را حس میکنی.
میدانم هیچ نمیفهمی اما تنها این صحنه را تصور کن که دو چشم خسته از پشت شیشه کثیف یک اتاق با تعجب و سوال که تو چه میفهمی به تو خیره شده باشد،چه حسی پیدا میکنی؟
تا کی میتوانی غم آن چشم را پشت ذهنت پنهان کنی؟
زمانی سرک میکشد که دیگر میشکنی،می افتی.آن زمان است که در گوشه ای کز میکنی و به غریبی این دنیا و ستم آن زار میزنی

از یاد بردن هر آنچه میدانی و در خاطره داری بهترین گزینه است.روزی با این گفته مخالفت کردم اما امروز به زیباییش پی بردم.
خاطرات تنها افسوسند و دلگیری.امروز سیاهم،سیاه تر از همیشه،و غمگینم.دلیل غم خود نمیدانم اما آزارم میدهد متفاوتم.من بدم،بدی من ناشی از تفاوت است.ناشی از یکی نبودن با دیگران.چرا من اینگونه فکر میکنم،چرا اصلا فکر میکنم!!!!
چرا باری به هر جهت روزگار نمیگذرانم؟چرا از بازی با دیگران لذت نمیبرم؟چرا به دنبال استفاده از آدمها نیستم؟
من دوست دارم مثل دیگران باشم،دلم خنده بی دلیل میخواهد و دل خوشی بیهوده.
من شناخت میخواهم،چرا همیشه از شناخت فراری هستیم؟؟چرا برای شناخت وقت نمیگذاریم،فقط نظر میدهیم