تبليغاتX
آسوده
آسوده

دل بریده از انسانیت بر آستانی ایستاده ام که در زیر پایم دره ایست بس عمیق شاید بتوان گفت به عمق درک!

دل رها کرده ام به وادی بیخیالی اما باز هم در آن پر از خیالهایی است که نه سر آن پیداست و نه انتهایی برای آن متصور توان شد!

از امروز بی خبرم و از فردا نا آگاه .میگذرانم که گذشته باشد

گاه در سرابم،آری سراب زیرا که در این راه هرچه جلوتر میروم به نبود بود ها بیشتر پی میبرم.آری میگفتم گاه در سرابم درختی میبینم ،برای تکیه دادن به آن فرسنگها میدوم اما وقتی میرسم چیزی نیست جز همان شن همیشگی!
رابطه ام با انسانها نیز چنین شده!تکیه بر هیچ کس نمیتوان داد!دل به هیچ رهگذری نمیتوان بست زیرا که تنها خیال باطلیست از آن که شاید بماند!
نه ماندنی در کار است نه دلی و نه حتی وجودی!

جایی برای فرار میخواهم،داری؟؟؟میدانی به کجا روم؟؟؟

نه نمیدانی،کمی فکرکن.....

آری نمیدانی زیرا خود موقعی میخواستی فرار کنی اما ندانستی به کجا،و چنین شد که گرفتار همین بیابان شدی!

من یارای پاگیری این بیابان نیستم!خود میدانی چرا...

تو خود اینجایی،میدانی که زندگی نمیکنی،تنها گذران میکنی،پس نخواه مرا پایبند کنی!

نه کسی را میخواهم نه درختی برای سایه و یا تکیه!

لذت 2 بودن را نمیخواهم زیرا عذاب آنرا بیشتر میدانم!

پس  تنهائی را برمیگزینم.

پ.س:گاهی فکر میکنم میشه عشق وجود داشته باشه؟اما بعد کمی فکر سرمو تو بالشم میکنم و سعی میکنم که فکر نکنم،میدونی چرا؟چون کم کم دارم به وجود دوست داشتن هم شک میکنم...این خیلی بده.میترسم از این همه سیاهی!

اما هست،خودمون رو گول نزنیم. تو آکواریوم شیشه ای هم نریم.خودمون ساختیم دیگه،گله از چی میکنیم!

آره جدی خودمو میگم!که چی بشه!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |