دنیایم به اینجا و آنجا ختم میشود.اما در اینجا با خیابان و بام و کوچه و سنگ عجین شده و در آنجا با دریا و بی خبری و بی حوصلگی.
هر کدام دنیایی است اما بس متفاوت که خستگیش گاه بیش از توان من است.
گاه در تنهای خود به دنبال خدایم و گاه خسته از نبود وضوح بودنش گریان در زیرزمینهای خانه خالی خیال خود پرسه میزنم.
در این روزها ۲ شعر از شاملو را بسیار به خاطر می آورم
| تو را چه سود |
||
| فخر به فلک بَر |
||
| فروختن | ||
| هنگامي که |
|
| هر غبار ِ راه ِ لعنتشده نفرينات ميکند؟ |
| که با ياسها |
|
| به داس سخن گفتهای |
| گياه |
|
| از رُستن تن ميزند |
| تقوای خاک و آب را |
|
| هرگز |
| که از فتح ِ قلعهی روسبيان |
|
| بازميآمدند. |
| هنوز از سجادهها |
|
|
سر برنگرفتهاند! |
--------------------------------------------------
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان دري كه كوبه ندارد
چراكه اگر به گاه آمده باشي
دربان به انتظار توست
و اگر بيگاه...
به در كوفتنت پاسخي نميآيد
كوتاه است در
پس آن به كه فروتن باشي
یکی نفرین و یکی صبر،به کدام گناه بر بالای دار چنین مسلخی آویزانیم؟
اما من شادم چون از درون خود خواستیم که به پا خیزیم.پس شادیم که هستیم و می ایستیم.
تو هم با منی؟
ورود
صدای جیغ،نعره،فریادی از سر استیصال
نمیدانم چه بود اما لرزاندم،فهمیدم که اسارت یعنی چه
وقتی که دو جفت چشم با حیرت و آن بی نوری بی خبری از دنیا به دنبالم میگشت،دلم از سنگدلی دنیا شکست.
سعی در حفظ ظاهر سخت است وقتی که با بند بند انگشتانت تنهایی انسانی،سکوت مرگ آور زنده بودنش و نفس های بی امیدش را حس میکنی.
میدانم هیچ نمیفهمی اما تنها این صحنه را تصور کن که دو چشم خسته از پشت شیشه کثیف یک اتاق با تعجب و سوال که تو چه میفهمی به تو خیره شده باشد،چه حسی پیدا میکنی؟
تا کی میتوانی غم آن چشم را پشت ذهنت پنهان کنی؟
زمانی سرک میکشد که دیگر میشکنی،می افتی.آن زمان است که در گوشه ای کز میکنی و به غریبی این دنیا و ستم آن زار میزنی

از یاد بردن هر آنچه میدانی و در خاطره داری بهترین گزینه است.روزی با این گفته مخالفت کردم اما امروز به زیباییش پی بردم.
خاطرات تنها افسوسند و دلگیری.امروز سیاهم،سیاه تر از همیشه،و غمگینم.دلیل غم خود نمیدانم اما آزارم میدهد متفاوتم.من بدم،بدی من ناشی از تفاوت است.ناشی از یکی نبودن با دیگران.چرا من اینگونه فکر میکنم،چرا اصلا فکر میکنم!!!!
چرا باری به هر جهت روزگار نمیگذرانم؟چرا از بازی با دیگران لذت نمیبرم؟چرا به دنبال استفاده از آدمها نیستم؟
من دوست دارم مثل دیگران باشم،دلم خنده بی دلیل میخواهد و دل خوشی بیهوده.
من شناخت میخواهم،چرا همیشه از شناخت فراری هستیم؟؟چرا برای شناخت وقت نمیگذاریم،فقط نظر میدهیم

روزها از پس هم میگذرند و هر روز در این فکر راه میروی که میتوان،میشود،امکان پذیر است.
از خودت خنده ات نمیگیرد؟؟از این همه پوچی؟بیهودگی؟؟؟هجو بودن؟
بودن و نبودن آدمها برایم تراژدی تکراری شده است.هستند باشند،نیستند خوب نیستند دیگر،میخواستند باشند!
از سطحی بودن روابط خنده ام میگیرد!!امروز خوشحالم،خوب باهم دوستیم.فردا خوب ناراحتم پس برو!
به کجا خواهیم رسید؟؟؟اصلا به دنبال رسیدنیم؟؟؟
من که بعید میدانم!
با این همه پوچی جالب آنجاست که به ذره ذره دقایق این دنیا چنگ میزنیم!!
از بودن همین روابط سطحی هم راضی هستیم،زیرا که از تنهایی فراری هستیم!میترسیم،هرچه باشیم باشیم،فقط تنها نباشیم!
در واپسين دقايق يك روز تهي
در آخرين تپش هاي يك قلب بي توان
در انتهاي كلمه رفاقت,صراحت,صداقت,ت تنهاي من شكل ميگيرد.
شايد روزي راز آنرا كشف كنم اما حال ,تنها ميدانم كه تنهايم
هر دو ميدانيم كه انتهايي نيست بر آن بوسه پرعطش,اما بوسيديم.
ميدانم كه اشتباه بود ,آخرين بار بود قول ميدهم .اما براي يك بار, زيبايي و تنها دوست داشتنش را فقط براي خود ميخواستم,حتي به اندازه كوتاهي يك بوسه
اكنون,در اين زمان,حال را مي گويم ,ميدانم كه او مال ديگريست؛قرار شد خبري از حال او ديگري نگيرم,پس قرارم با خود اين شد كه ديگر خبري از هيچ كس نگيرم
ميدانم جواب سوالهاي رياضي را فرمولهاي فيزيك پاسخگو نيست اما بدان ديگر تمامي سوالها را پاك كرده ام.
ديگر سوال مهم نيست.
واقعيت را بايد ديد و آن اين است كه :
من هستم و من و تنهايي من؛ميدانم نميتواني شريك تنهايي من باشي.
آري چيز جديدي نيست اما باورش سخت است اما ميتوانم,بايد بتوانم.
تنها براي دل خويش نوشتم نه براي تو يا فكر تو يا جواب تو.
پس غمگين من نباش كه من توان بودن با خود را دارم,ترحم تو جايي در زندگي من ندارد.
من نه براي ترحم كردن آفريده شده ام و نه ترحم ديدن
دلگيرم از ايهام خواسته هاي خود؛دلگير از نبود خواسته اي ثابت و شخصي براي ثبات
دلگيرم از دلگيري آسمان كه به اندازه دل تنهاي من تيره است.
دلگيرم از او كه اينگونه در موردم فكر ميكند
دلگيرم از تو كه ميتوانستي در كنارم و تكيه گاهم باشي و با يك فكر احمقانه كه دل مشغولي به اندازه كافي داري ؛براي هميشه ترك من گفتي.
دلگيرم از دل خود كه دلتنگ است
و دلگيرترم از ذهن خود كه مشوش است.
با كدام نگاه بگويم كه تنها با تو بودم و با كدام كلام دلتنگيم را بيان كنم
با كدام سكوت از غم خود گويم و با كدام اندوه از ياد تو سخن گويم
با كدام دست جاي تو را بجويم و با كدام افسوس در خاطراتمان قدم بزنم
اما حيف كه قدرت درك خواستن و دوست داشتن خالص را نميداني؛افسوس كه نميداني من يار خود را هميشه آزاد ميگذارم؛چون اعتقاد دارم اگر دوستش داري رهايش كن
تو رها شدي اما آزاد نشدي زيرا در پيله پر شيله خود مدفون گشتي.
دعا ميكنم برايت؛همواره دعا ميكنم كه بتواني آزاد گردي اما بدان كه جنبه اش را نداري.
دل بریده از انسانیت بر آستانی ایستاده ام که در زیر پایم دره ایست بس عمیق شاید بتوان گفت به عمق درک!
دل رها کرده ام به وادی بیخیالی اما باز هم در آن پر از خیالهایی است که نه سر آن پیداست و نه انتهایی برای آن متصور توان شد!
از امروز بی خبرم و از فردا نا آگاه .میگذرانم که گذشته باشد
گاه در سرابم،آری سراب زیرا که در این راه هرچه جلوتر میروم به نبود بود ها بیشتر پی میبرم.آری میگفتم گاه در سرابم درختی میبینم ،برای تکیه دادن به آن فرسنگها میدوم اما وقتی میرسم چیزی نیست جز همان شن همیشگی!
رابطه ام با انسانها نیز چنین شده!تکیه بر هیچ کس نمیتوان داد!دل به هیچ رهگذری نمیتوان بست زیرا که تنها خیال باطلیست از آن که شاید بماند!
نه ماندنی در کار است نه دلی و نه حتی وجودی!
جایی برای فرار میخواهم،داری؟؟؟میدانی به کجا روم؟؟؟
نه نمیدانی،کمی فکرکن.....
آری نمیدانی زیرا خود موقعی میخواستی فرار کنی اما ندانستی به کجا،و چنین شد که گرفتار همین بیابان شدی!
من یارای پاگیری این بیابان نیستم!خود میدانی چرا...
تو خود اینجایی،میدانی که زندگی نمیکنی،تنها گذران میکنی،پس نخواه مرا پایبند کنی!
نه کسی را میخواهم نه درختی برای سایه و یا تکیه!
لذت 2 بودن را نمیخواهم زیرا عذاب آنرا بیشتر میدانم!
پس تنهائی را برمیگزینم.
پ.س:گاهی فکر میکنم میشه عشق وجود داشته باشه؟اما بعد کمی فکر سرمو تو بالشم میکنم و سعی میکنم که فکر نکنم،میدونی چرا؟چون کم کم دارم به وجود دوست داشتن هم شک میکنم...این خیلی بده.میترسم از این همه سیاهی!
اما هست،خودمون رو گول نزنیم. تو آکواریوم شیشه ای هم نریم.خودمون ساختیم دیگه،گله از چی میکنیم!
آره جدی خودمو میگم!که چی بشه!

در ساعت 5 صبح در حالی مینویسم که در تنهایی اتاق نشسته ام و تنها چیزی که از این کاغذ میبینم سفیدی متن آن و لکه هایی از قلم است که به صورت موهوماتی سیاه برگرفته از دلی سیاه تر بر آن مینشیند!
دل آشفته تر از آن هستم که بتوانم بخوابم و جالب آن است که نمیبینم چه مینویسم،تنها خودکار را حرکت میدهم!
آشفتگی افکارم به حدی است که گریه با خود دارد.
دل تنگ دوستی هستم که بود و می توانست باشد اما در اتهام یک سوء تفاهم هر دو سوختیم.
هرچه را از دست میدهی قدرش را میدانی،آری!
دل به فرسایش زمین و زمان داده ام که هرچه میخواهند به یغما برند که البته چیزی برای تاراج نیست،چون که من همه را پیش از این تقدیم باد و خاک کرده ام.
به تمنای یافته ای نایاب در کوچه ها سرگردانم که از ابتدا می دانستم که نمی یابم.
حرفهایم تکراریست ،میدانم.پس نخوان!!
به دنبال معبودی میگردم که بشناسدم نه از ظن خویش بلکه از دل من!
برای هر کس من،منی متفاوتم!گاه به تعدد شخصیت خود شک میکنم.میتواند باشد،بیماریی جدید،حریص،خطرناک اما باز هم متفاوت!
هرکس با عینک خود مرا میبیند،نه از منٍ من!
چرا هیچ کس آنقدر صبر ندارد که بداند من کیستم و سپس ابراز شناخت کند؟؟؟
همه آشفتگی ام به روی ورق نمی آید که شاید در آنصورت آرام میگرفتم.
در تنهایی خویش آنقدر فرو رفته ام که کسی هرچقدر هم صبور تنها چیزی که میبیند سیاهی است و هرچه جلوتر هم میرود سیاهی است!منی نمیبیند که برایش تلاش کند!
چرا آن کسی پیدا نمیشود که من بخواهم خودم را به او بشناسانم؟؟؟!
کجاست آن تک عنصر جاذب من؟؟
5 صبح 5شنبه چهارم مرداد