در دیوانگی اسیر شده ام،بند بند وجودم زخمی ست،در غم خود دست و پا میزنم،دارم از دست میدهمش،درکم کنید.
التماس میکنم درکم کنید،قرارمان ماندن و ساختن بود اما نمیتوانم،آری نمیتوانم.
اما چه بروم و چه بمانم او نمیتواند،التماس میکنم به خاطر آن تحملم کن،تحملش کن.
گفتیم می سازیم با سختیش که بعدها لذتش را ببریم اما تو در عذابی و من از عذاب تو در جهنم.
چه کنم؟فقط بگو چه کنم؟به کدام در برای چندمین بار باز بکوبم
به پای کدام شخص برای صدمین بار زانو بزنم
به دستهای کدام بشر برای چندمین بار بوسه بزنم
تو فقط بمان به خاطر زیباییش بمان
با هم ساختیمش مگر نه؟
پس بمان،بمان،بمان،بمان
خواهش میکنم



