تبليغاتX
آسوده
آسوده
امروز در دنیایی ندیده و داستانهایی شنیده به دنبال کشف روابط ندیده و داستان های نشنیده ام.

دنیایم به اینجا و آنجا ختم میشود.اما در اینجا با خیابان و بام و کوچه و سنگ عجین شده و در آنجا با دریا و بی خبری و بی حوصلگی.

هر کدام دنیایی است اما بس متفاوت که خستگیش گاه بیش از توان من است.

گاه در تنهای خود به دنبال خدایم و گاه خسته از نبود وضوح بودنش گریان در زیرزمینهای خانه خالی خیال خود پرسه میزنم.

در این روزها ۲ شعر از شاملو را بسیار به خاطر می آورم

تو را چه سود
 
 
  فخر به فلک بَر
 
 
  فروختن
 
هنگامي که
  

 

 

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟
 

تو را چه سود از باغ و درخت
 

که با ياس‌ها
 
 
  به داس سخن گفته‌ای

 

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
 

گياه
 
 
  از رُستن تن مي‌زند
 

چرا که تو
 

تقوای خاک و آب را
 
 
  هرگز
 

باور نداشتي.
 
 
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
 

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
 
 
  بازمي‌آمدند.
 

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
 

هنوز از سجاده‌ها
 
 
 

سر برنگرفته‌اند!

--------------------------------------------------

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان دري كه كوبه ندارد
چرا‌كه اگر به گاه آمده باشي
دربان به انتظار توست
و اگر بيگاه...
به در كوفتنت پاسخي نمي‌آيد


كوتاه است در
پس آن به كه فروتن باشي

 

یکی نفرین و یکی صبر،به کدام گناه بر بالای دار چنین مسلخی آویزانیم؟

اما من شادم چون از درون خود خواستیم که به پا خیزیم.پس شادیم که هستیم و می ایستیم.

تو هم با منی؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در واپسين دقايق يك روز تهي

در آخرين تپش هاي يك قلب بي توان

در انتهاي كلمه رفاقت,صراحت,صداقت,ت تنهاي من شكل ميگيرد.

شايد روزي راز آنرا كشف كنم اما حال ,تنها ميدانم كه تنهايم

هر دو ميدانيم كه انتهايي نيست بر آن بوسه پرعطش,اما بوسيديم.

ميدانم كه اشتباه بود ,آخرين بار بود قول ميدهم .اما براي يك بار, زيبايي و تنها دوست داشتنش را فقط براي خود ميخواستم,حتي به اندازه كوتاهي يك بوسه

اكنون,در اين زمان,حال را مي گويم ,ميدانم كه او مال ديگريست؛قرار شد خبري از حال او ديگري نگيرم,پس قرارم با خود اين شد كه ديگر خبري از هيچ كس نگيرم

ميدانم جواب سوالهاي رياضي را فرمولهاي فيزيك پاسخگو نيست اما بدان ديگر تمامي سوالها را پاك كرده ام.

ديگر سوال مهم نيست.

واقعيت را بايد ديد و آن اين است كه :
من هستم و من و تنهايي من؛ميدانم نميتواني شريك تنهايي من باشي.

آري چيز جديدي نيست اما باورش سخت است اما ميتوانم,بايد بتوانم.

تنها براي دل خويش نوشتم نه براي تو يا فكر تو يا جواب تو.

پس غمگين من نباش كه من توان بودن با خود را دارم,ترحم تو جايي در زندگي من ندارد.

من نه براي ترحم كردن آفريده شده ام و نه ترحم ديدن


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دلگيرم از ايهام خواسته هاي خود؛دلگير از نبود خواسته اي ثابت و شخصي براي ثبات

دلگيرم از دلگيري آسمان كه به اندازه دل تنهاي من تيره است.

دلگيرم از او كه اينگونه در موردم فكر ميكند

دلگيرم از تو كه ميتوانستي در كنارم و تكيه گاهم باشي و با يك فكر احمقانه كه دل مشغولي به اندازه كافي داري ؛براي هميشه ترك من گفتي.

دلگيرم از دل خود كه دلتنگ است

و دلگيرترم از ذهن خود كه مشوش است.

 

با كدام نگاه بگويم كه تنها با تو بودم و با كدام كلام دلتنگيم را بيان كنم

با كدام سكوت از غم خود گويم و با كدام اندوه از  ياد تو سخن گويم

با كدام دست جاي تو را بجويم و با كدام افسوس در خاطراتمان قدم بزنم

 

اما حيف كه قدرت درك خواستن و دوست داشتن خالص را نميداني؛افسوس كه نميداني من يار خود را هميشه آزاد ميگذارم؛چون اعتقاد دارم اگر دوستش داري رهايش كن

تو رها شدي اما آزاد نشدي زيرا در پيله پر شيله خود مدفون گشتي.

دعا ميكنم برايت؛همواره دعا ميكنم كه بتواني آزاد گردي اما بدان كه جنبه اش را نداري.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دل بریده از انسانیت بر آستانی ایستاده ام که در زیر پایم دره ایست بس عمیق شاید بتوان گفت به عمق درک!

دل رها کرده ام به وادی بیخیالی اما باز هم در آن پر از خیالهایی است که نه سر آن پیداست و نه انتهایی برای آن متصور توان شد!

از امروز بی خبرم و از فردا نا آگاه .میگذرانم که گذشته باشد

گاه در سرابم،آری سراب زیرا که در این راه هرچه جلوتر میروم به نبود بود ها بیشتر پی میبرم.آری میگفتم گاه در سرابم درختی میبینم ،برای تکیه دادن به آن فرسنگها میدوم اما وقتی میرسم چیزی نیست جز همان شن همیشگی!
رابطه ام با انسانها نیز چنین شده!تکیه بر هیچ کس نمیتوان داد!دل به هیچ رهگذری نمیتوان بست زیرا که تنها خیال باطلیست از آن که شاید بماند!
نه ماندنی در کار است نه دلی و نه حتی وجودی!

جایی برای فرار میخواهم،داری؟؟؟میدانی به کجا روم؟؟؟

نه نمیدانی،کمی فکرکن.....

آری نمیدانی زیرا خود موقعی میخواستی فرار کنی اما ندانستی به کجا،و چنین شد که گرفتار همین بیابان شدی!

من یارای پاگیری این بیابان نیستم!خود میدانی چرا...

تو خود اینجایی،میدانی که زندگی نمیکنی،تنها گذران میکنی،پس نخواه مرا پایبند کنی!

نه کسی را میخواهم نه درختی برای سایه و یا تکیه!

لذت 2 بودن را نمیخواهم زیرا عذاب آنرا بیشتر میدانم!

پس  تنهائی را برمیگزینم.

پ.س:گاهی فکر میکنم میشه عشق وجود داشته باشه؟اما بعد کمی فکر سرمو تو بالشم میکنم و سعی میکنم که فکر نکنم،میدونی چرا؟چون کم کم دارم به وجود دوست داشتن هم شک میکنم...این خیلی بده.میترسم از این همه سیاهی!

اما هست،خودمون رو گول نزنیم. تو آکواریوم شیشه ای هم نریم.خودمون ساختیم دیگه،گله از چی میکنیم!

آره جدی خودمو میگم!که چی بشه!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

                      

در ساعت 5 صبح در حالی مینویسم که در تنهایی اتاق نشسته ام و تنها چیزی که از این کاغذ میبینم سفیدی متن آن و لکه هایی از قلم است که به صورت موهوماتی سیاه برگرفته از دلی سیاه تر بر آن مینشیند!

دل آشفته تر از آن هستم که بتوانم بخوابم و جالب آن است که نمیبینم چه مینویسم،تنها خودکار را حرکت میدهم!

آشفتگی افکارم به حدی است که گریه با خود دارد.

دل تنگ دوستی هستم که بود و می توانست باشد اما در اتهام یک سوء تفاهم هر دو سوختیم.

هرچه را از دست میدهی قدرش را میدانی،آری!

دل به فرسایش زمین و زمان داده ام که هرچه میخواهند به یغما برند که البته چیزی برای تاراج نیست،چون که من همه را پیش از این تقدیم باد و خاک کرده ام.

به تمنای یافته ای نایاب در کوچه ها سرگردانم که از ابتدا می دانستم که نمی یابم.

حرفهایم تکراریست ،میدانم.پس نخوان!!

به دنبال معبودی میگردم که بشناسدم نه از ظن خویش بلکه از دل من!
برای هر کس من،منی متفاوتم!گاه به تعدد شخصیت خود شک میکنم.میتواند باشد،بیماریی جدید،حریص،خطرناک اما باز هم متفاوت!

هرکس با عینک خود مرا میبیند،نه از منٍ من!

چرا هیچ کس آنقدر صبر ندارد که بداند من کیستم و سپس ابراز شناخت کند؟؟؟

همه آشفتگی ام به روی ورق نمی آید که شاید در آنصورت آرام میگرفتم.

در تنهایی خویش آنقدر فرو رفته ام که کسی هرچقدر هم صبور تنها چیزی که میبیند سیاهی است و هرچه جلوتر هم میرود سیاهی است!منی نمیبیند که برایش تلاش کند!

چرا آن کسی پیدا نمیشود که من بخواهم خودم را به او بشناسانم؟؟؟!
کجاست آن تک عنصر جاذب من؟؟

5 صبح 5شنبه چهارم مرداد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |