تبليغاتX
آسوده
به ندرت به آنچه که داریم می اندیشیم،در حالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم
 من با منٍ من چقدر فرق کرده ام

من دیگر من نیستم،آسوده دیگر آسوده نیست.

من کجای این دنیا جای گرفته ام.اصلا مرا کجا جا میدهند

آزادیم را به چه فروختم؟؟به لبخندی؟بوسه ای؟پول شاید،ها؟

نه فکر نمیکنم،من آنرا به سختی روح سنگ،خشونت خار،کوری گورکن،لمسی حلزون فروختم

به هیچ.نه حتی به آن حد که خرج یک روز لبخندم درآید.

به کسی که تن خود میفروشد روسپی میگویند،به من روح فروخته چه لقب میدهند؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 20:31  توسط آسوده  | 

بچه مریضه

حالش خیلی بده

دستم کوتاه هست حتی برای پرسیدن حالش،در ناکجا آباد گیر افتاده ام.گر گرفته در بیمارستان با چشمانی بی سو و مات.

فردا میرود.میبرنش به دور دستها.

دست به دنیا بزن،چنگ بینداز به تار و پود دنیا چون باید بمانی.دوستان بسیار زیادی داری که باید برای بودن با آنها بمانی و قدرشان را از همیشه بیشتر بدانی

دعا کنید،نه از روی عادت بلکه از روی دل


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 15:11  توسط آسوده  | 

دلتنگی خود را به بدترین حال ممکن بروز دادن کارساز نیست

چرا همیشه من مقصرم؟اگر این همه اختلاف است و برایت حل نشدنیست پس چرا خداحافظ نمی گویی؟

و اگر از نظرت رفع شدنیست پس بیان همیشگیش به چه عنوان است؟

دل زده کردن من؟که من هرچه کنم بد است؟یا یادآوری همیشگی این که این رابطه تمام شدنیست چون تو مشکل داری

این که تو فقط دوستان خودت را میپسندی مشکل نیست

این که همیشه به من گوشزد میکنی که چرا این کار را میکنی آنرا نه مشکل نیست

این که دوستان من دوست نیستند اما دوستان تو قابل مقایسه نیستند.کاملا فرق میکنند

اینها مشکل نیست میدانم

این که همیشه باید به خاطرش چشم بپوشانی مشکل است اصلا عذاب است چون هرچه او میکند اشتباه است و او مقصر است

چون او بود که رفت او بود که وضعش عوض شد

تنهایی معنا ندارد،تنها به جهنمش را نمیگویی

گفتی به سرم بیاید

من هم برایت آرزو میکنم که در شهری غریب در روزگاری از آن غریب تر با دلی سنگین به اندازه کوه تنها 4 روز بی همزبان باشی و چون تو همیشه مقصری

حتی به تو  زنگ هم نزند که بگوید تنهاییت را به که گفتی؟با که تقسیم کردی؟؟من هستم یادت باشد ها

غم دوست نخوری زمانی

من دورم از دستت ناراحتم اما هستم برایت در این موقع دوری و تنهایی

نه نمیتوانم برایت آرزو کتم چون لمسش برای من تنها گریه بود و دیگر هیچ

این که هر روز به این فکر کنی که ارزش دوستی و دوست داشتنت را به چه قیمت به غد بودنش فروخت که حتی در تاریک ترین شبها هم سراغی از تو نگرفت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 1:39  توسط آسوده  | 

التماس می کنم برم گردانید.زجه میزنم،به پایتان می افتم که بگذارید بروم،به دیار خود،به جای خود،به خود خود.

در دیوانگی اسیر شده ام،بند بند وجودم زخمی ست،در غم خود دست و پا میزنم،دارم از دست میدهمش،درکم کنید.

التماس میکنم درکم کنید،قرارمان ماندن و ساختن بود اما نمیتوانم،آری نمیتوانم.

اما چه بروم و چه بمانم او نمیتواند،التماس میکنم به خاطر آن تحملم کن،تحملش کن.

گفتیم می سازیم با سختیش که بعدها لذتش را ببریم اما تو در عذابی و من از عذاب تو در جهنم.

چه کنم؟فقط بگو چه کنم؟به کدام در برای چندمین بار باز بکوبم

به پای کدام شخص برای صدمین بار زانو بزنم

به دستهای کدام بشر برای چندمین بار بوسه بزنم

تو فقط بمان به خاطر زیباییش بمان

با هم ساختیمش مگر نه؟
پس بمان،بمان،بمان،بمان

خواهش میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:38  توسط آسوده  | 

امروز در دنیایی ندیده و داستانهایی شنیده به دنبال کشف روابط ندیده و داستان های نشنیده ام.

دنیایم به اینجا و آنجا ختم میشود.اما در اینجا با خیابان و بام و کوچه و سنگ عجین شده و در آنجا با دریا و بی خبری و بی حوصلگی.

هر کدام دنیایی است اما بس متفاوت که خستگیش گاه بیش از توان من است.

گاه در تنهای خود به دنبال خدایم و گاه خسته از نبود وضوح بودنش گریان در زیرزمینهای خانه خالی خیال خود پرسه میزنم.

در این روزها ۲ شعر از شاملو را بسیار به خاطر می آورم

تو را چه سود
 
 
  فخر به فلک بَر
 
 
  فروختن
 
هنگامي که
  

 

 

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟
 

تو را چه سود از باغ و درخت
 

که با ياس‌ها
 
 
  به داس سخن گفته‌ای

 

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
 

گياه
 
 
  از رُستن تن مي‌زند
 

چرا که تو
 

تقوای خاک و آب را
 
 
  هرگز
 

باور نداشتي.
 
 
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
 

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
 
 
  بازمي‌آمدند.
 

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
 

هنوز از سجاده‌ها
 
 
 

سر برنگرفته‌اند!

--------------------------------------------------

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان دري كه كوبه ندارد
چرا‌كه اگر به گاه آمده باشي
دربان به انتظار توست
و اگر بيگاه...
به در كوفتنت پاسخي نمي‌آيد


كوتاه است در
پس آن به كه فروتن باشي

 

یکی نفرین و یکی صبر،به کدام گناه بر بالای دار چنین مسلخی آویزانیم؟

اما من شادم چون از درون خود خواستیم که به پا خیزیم.پس شادیم که هستیم و می ایستیم.

تو هم با منی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:14  توسط آسوده  | 

ورود

صدای جیغ،نعره،فریادی از سر استیصال

نمیدانم چه بود اما لرزاندم،فهمیدم که اسارت یعنی چه

وقتی که دو جفت چشم با حیرت و آن بی نوری بی خبری از دنیا به دنبالم میگشت،دلم از سنگدلی دنیا شکست.

سعی در حفظ ظاهر سخت است وقتی که با بند بند انگشتانت تنهایی انسانی،سکوت مرگ آور زنده بودنش و نفس های بی امیدش را حس میکنی.

میدانم هیچ نمیفهمی اما تنها این صحنه را تصور کن که دو چشم خسته از پشت شیشه کثیف یک اتاق با تعجب و سوال که تو چه میفهمی به تو خیره شده باشد،چه حسی پیدا میکنی؟
تا کی میتوانی غم آن چشم را پشت ذهنت پنهان کنی؟
زمانی سرک میکشد که دیگر میشکنی،می افتی.آن زمان است که در گوشه ای کز میکنی و به غریبی این دنیا و ستم آن زار میزنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط آسوده  | 

 

از یاد بردن هر آنچه میدانی و در خاطره داری بهترین گزینه است.روزی با این گفته مخالفت کردم اما امروز به زیباییش پی بردم.

خاطرات تنها افسوسند و دلگیری.امروز سیاهم،سیاه تر از همیشه،و غمگینم.دلیل غم خود نمیدانم اما آزارم میدهد متفاوتم.من بدم،بدی من ناشی از تفاوت است.ناشی از یکی نبودن با دیگران.چرا من اینگونه فکر میکنم،چرا اصلا فکر میکنم!!!!

چرا باری به هر جهت روزگار نمیگذرانم؟چرا از بازی با دیگران لذت نمیبرم؟چرا به دنبال استفاده از آدمها نیستم؟
من دوست دارم مثل دیگران باشم،دلم خنده بی دلیل میخواهد و دل خوشی بیهوده.

من شناخت میخواهم،چرا همیشه از شناخت فراری هستیم؟؟چرا برای شناخت وقت نمیگذاریم،فقط نظر میدهیم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:40  توسط آسوده  | 

 
ديروز با عشق به امروز بيدار مي شديم و امروز با حسرت ديروز به خواب ميرويم
درون را به حبس ميكشيم كه شايد برون خود را بسازيم
بغض را در گلو خفه ميكنيم كه شايد ناممان در اسامي قدرت جاي گيرد
عشق خود را لگدمال ميكنيم شايد كه كارمان ارتقا يابد
واقعا تا به حال اين مسائل برايت پيش نيامده؟
خواسته اي خود باشي و نتوانسته اي
خواسته اي بر رخش بوسه دهي ولي تنها توانسته اي بر عكسش بوسه اي نثار كني زيرا كه ديگر رفته بود
حتي عكسش را نخواهي توانست داشته باشي, تنها در ذهن صورتش را تجسم ميكني كه آن نيز هر روز كمرنگ تر ميشود
اگر با خود رك باشي ميبيني كه انتهاي ماجرا اين است : كمرنگي, كمرنگي, كمرنگي و در آخر بي رنگي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط آسوده  | 

روزها از پس هم میگذرند و هر روز در این فکر راه میروی که میتوان،میشود،امکان پذیر است.

از خودت خنده ات نمیگیرد؟؟از این همه پوچی؟بیهودگی؟؟؟هجو بودن؟

بودن و نبودن آدمها برایم تراژدی تکراری شده است.هستند باشند،نیستند خوب نیستند دیگر،میخواستند باشند!
از سطحی بودن روابط خنده ام میگیرد!!امروز خوشحالم،خوب باهم دوستیم.فردا خوب ناراحتم پس برو!
به کجا خواهیم رسید؟؟؟اصلا به دنبال رسیدنیم؟؟؟
من که بعید میدانم!

با این همه پوچی جالب آنجاست که به ذره ذره دقایق این دنیا چنگ میزنیم!!

از بودن همین روابط سطحی هم راضی هستیم،زیرا که از تنهایی فراری هستیم!میترسیم،هرچه باشیم باشیم،فقط تنها نباشیم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:50  توسط آسوده  | 

در واپسين دقايق يك روز تهي

در آخرين تپش هاي يك قلب بي توان

در انتهاي كلمه رفاقت,صراحت,صداقت,ت تنهاي من شكل ميگيرد.

شايد روزي راز آنرا كشف كنم اما حال ,تنها ميدانم كه تنهايم

هر دو ميدانيم كه انتهايي نيست بر آن بوسه پرعطش,اما بوسيديم.

ميدانم كه اشتباه بود ,آخرين بار بود قول ميدهم .اما براي يك بار, زيبايي و تنها دوست داشتنش را فقط براي خود ميخواستم,حتي به اندازه كوتاهي يك بوسه

اكنون,در اين زمان,حال را مي گويم ,ميدانم كه او مال ديگريست؛قرار شد خبري از حال او ديگري نگيرم,پس قرارم با خود اين شد كه ديگر خبري از هيچ كس نگيرم

ميدانم جواب سوالهاي رياضي را فرمولهاي فيزيك پاسخگو نيست اما بدان ديگر تمامي سوالها را پاك كرده ام.

ديگر سوال مهم نيست.

واقعيت را بايد ديد و آن اين است كه :
من هستم و من و تنهايي من؛ميدانم نميتواني شريك تنهايي من باشي.

آري چيز جديدي نيست اما باورش سخت است اما ميتوانم,بايد بتوانم.

تنها براي دل خويش نوشتم نه براي تو يا فكر تو يا جواب تو.

پس غمگين من نباش كه من توان بودن با خود را دارم,ترحم تو جايي در زندگي من ندارد.

من نه براي ترحم كردن آفريده شده ام و نه ترحم ديدن

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:13  توسط آسوده  |